نغمه های انتظار - مطالب آذر 1398

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

کم کم نفس های پاییز به شماره افتاده و... همه  جا صحبت از شب یلداست!

اما، مولای من ...

بی تو، اینجا همیشه پاییز است...

و شب یلدای غیبت تو ، به یلدای تاریخ!

امسال هم ، یلدا را به شوق دیدار شما، سحر می کنیم!

به امید آنکه "جمعه" وقت وصال باشد و...موعد دیدار

امسال هم، به نیت تعجیل در فرج...

یلدای عاشقان شما، صبح می شود.

اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب ها: السلام علیک یا ابا صالح المهدی، کم کم نفس های پاییز به شماره افتاده و... همه جا صحبت از شب یلداست!، شب یلدای غیبت تو، اللهم عجل لولیک الفرج،  

تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 06:04 ق.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
کاش فال حافظ شب یلدا همه این بشود:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

برچسب ها: یلدای مهدوی، کاش فال حافظ شب یلدا، یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور، کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور،  

تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 10:52 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
سلام آقا...
دوباره جمعه..
جمعه نشانی از گل روی تو دارد
به قلبش آدرسی از منزل و کوی تو دارد
اللهم عجل لولیک الفرج


تاریخ : جمعه 22 آذر 1398 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
عاقبت 
روزی تمام سکه عالم
به نامت می شود
خوش به حال
هرکه باشد 
در رکابت
آن زمان
اللهم عجل لولیک الفرج



طبقه بندی: دل نوشته، 

تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1398 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت


که یکی دیگر از راه هایی که مرا به یاری شما نزدیک می کند ، بستن عهد با شماست.

عهدهایی که شاید در ظاهر کوچک باشند اما در گذشت زمان ، اثرات پر باری را به نمایش خواهند گذاشت.

مثلا عهد ببندم که به دوستانم زودتر سلام کنم و دروغ را از صفحه زتدگیم فقط به خاطر شما بیرون کنم و بر همین دو عهد ، مداومت کنم تا بعد از محکم شدن این عهد و پیمان ، سراغ سومین پیمانم با شما بیایم ...

حتی دعای عهد را اگر صبح حا موفق به خواندن نمی شوم در اولین وقت نشاطم در هرجا شد زمزمه کنم.

هرچند که دیر فهمیدم که دعای عهد چه مضامین زیبایی دارد و چه مناجات عاشقانه ای است که طلب دیدار دلدار را می کند و عاجزانه درخواست یاری آن امام غریب را در سر می پروراند که حتی اگر امام آمد و قبل از ظهورت ، مرا از دنیا برد ، باز هم زنده شوم و برگردم و تو را یاری کنم.

کسی به من نگفت که می توانی صبح را با عهد با امام زمانت شروع کنی تا این عهد ، مدد کند تو را در دوری از گناه و یک قدم نزدیک شدن به عزیز دل ها. ​

عمریست بیقرار نگاهت نشسته ایم
از غـــــصـه نیامــــدنت دل شکســــــته ایم

ما پای عــهد عاشـــــقی سرخ انتظار
با هر کسی به غیر تو پیمان گسسته ایم



تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 07:01 ق.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت



که طولانی شدن غیبت شما ، به خاطر نداشتن یار است ، و من چقدر دیر دانستم که من هم می توانم یار شما باشم. اصلا در فکر من نمی گنجید که یاران تو از همین کره خاکی و تعدادی از آن ها از همین خاک پاک ایرانند.

اگر به من گفته بودند که یاران شما ، منتظر شما هستند ، گناه در زندگیشان راه ندارد و اخلاقشان ستودنی است ، هرگز گناه نمی کردم و با مادرم بسیار خوش اخلاق بودم ، اما دیر فهمیدم و ندانسته سمت گناه رفتم و در جوانی و غرور بلوغ ، دچار بداخلاقی هایی شدم.

اما می دانم حالا هم دیر نشده اگر شروع کنم قبولم می کنی و مهر خادمی بر پیشانیم می زنی که خادم تو ارباب عالم است.

من حتی تعداد یاران شما را که بیشتر از 313 نفر هستند را نمی دانستم ، اما وقتی شنیدم که به این تعداد محدود نمی شوند و دسته های بعدی هم در راه یاری شما ، قیام می کنند خوشحال شدم و امیدوار.

سال ها منتظر سیصد و اندی مرد است
آنقدر مـــــــرد نبودیم که یـــارش باشیم


تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 06:12 ق.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت


که یاد شما در قلبم باران نور و برکت می بارد که دانه وجودم را تا خورشید وجودت می پرورد و بالا می برد واین یعنی بهره مندی از تربیت خصوصی بهترین مربی عالم از جانب پروردگار.

تازه دانستم که حتی وقتی تو را فراموش کرده ام به یادم هستی ، اما چقدر دیر فهمیدم اگر یاد تو باشم تو مرا با نگاه ویژه ای یاد می کنی و این نگاه ویژه چه ها که نمیکند.

هر چند دیر ، اما خوب شد دانستم که اگر به یاد شما باشم شما مرا با دعای خالصانه و عنایت ویژه ، مورد توجه قرار می دهی و اینگونه من ، آنگونه می شوم که خدا می خواهد یعنی آماده یاری.

اگر از نوجوانی زودتر می فهمیدم که می شود شب ، هنگام خواب ، با یاد شما خوابید و صبح با یاد شما بیدار شد ، تا حالا سال ها بود که این مشق را تمرین کرده بودم.

نمی دانستم که می شود درس خواندن را با یاد تو شروع کرد و نوشتن را پس از نام خدا به یاد تو مزین نمود.

خدایا ! کاش هیچگاه یاد فلان بازیگر و فلان خوننده مرا از یاد نجات بخش عالم ، غافل و بی خبر نمی کرد.


چو شب گیرم خیالت را در آغوش
ســـحر از بسترم بـــوی گــل آید


تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 06:04 ق.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت


که شما همیشه و در همه حالات به یاد ما هستی و اگر ما را رها کنی یا فراموش ، دشمن درون و برون دمار از ما در می آورد. چقدر شاد می شوم وقتی یاد آن صحبت زیبای شما می افتم که فرمودی : " هرگز شما را از یاد نبرده ایم ."

مگر می شود که ارباب کریم ، نوکرانش را فراموش کند و به آنها توجه نداشته باشد.

اما شرم و خجالت آنگاه همنشین دائمی ما می شود که به یاد بیاوریم هرگز به یادت نبوده ایم و تمام خوشی ها را بی حضور شما تجربه کرده ایم.

کسی به من نگفت که می شود با شما حرف زد ، درد دل کرد و قصه ها را غصه وار گفت.

نمی دانشتم که نوجوانان هم می توانند راه باریکه ای از نجوا با مولایشان ، و گاه گاهی ، نوای خوش " یابن الحسن" بر لب جاری سازند.

ای کاش از همان دوران نوجوانی می فهمیدم که به یادم هستی تا هرگز فراموشت نکنم.

اما حالا هم که به خود آمده ام و می خواهم همیشه به یادت باشم آنقدر خیال های بی خود در دلم خانه کرده اند که ...؛ امیدوارم نسیم یاری شما غبار خیالات و فراموشی را از قلبم پاک کند تا حضور شما صفای زندگیم شود.

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:58 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات

هیچکس به من نگفت

که غیبت شما ، به معنای نبودن نیست ، بلکه به معنای ندیدن هم نیست ، چرا که تو روی فرش مجالس ما ، قدم می گذاری . در بین مایی ، ما را می بینی و می شناسی. ما هم تو را می بینیم ولی نمی شناسیم. مگر نه این که شما را تشبیه کرده اند به یوسفعلیه السلام که برادران را دید و شناخت ، او را با این که دیدند نشناختند.

مگر نه این است که در دعای ندبه می خوانیم ، ای غایبی که غایب از ما نیستی ؛ فدایت شوم، ای دور از مایی که از ما دور نیستی.


مگر نه این است که وقتی می آیی ، خلایق انگشت به دهن می مانند که ما این آقا را نه یکبار ، بلکه بارها دیده ایم. پس تو اینجایی در بین ما ، ولی غایبی ، یعنی ناشناخته ای ، نشناختن هم گناه ماست، مشکل تو نیست ، تو برای من غایبی که نمی شناسمت.


ای کاش در نوجوانی به من گفته بودند که با شناخت تو ، غیبت حداقل برای خودم ، تمام شدنی است.


ای کاش بودنت را هر لحظه با تمام وجودم حس می کردم.

بارها روی تو دیــدم ولی نشناختـم
لاله از باغ رخت چیدم ولی نشناختم

کعبه را کردم بهـانه تا بگردم دور تو
آمــدم دور تو گــــردم ولی نشناختــم


تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:57 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت

که رابطه شما با ماه ، رابطه پدر و فرزندی است. شما چون پدری مهربان و دلسوز در فکر آسایش و راحتی ما و پناهگاه همه مردم در لحظات خطر هستید. اگر محبت پدرانه شما نبود هیچکس به عنوان پناه به سراغ شما نمی آمد. اما از این صمیمیت برای ما در آن دورانی که دنبال پناه بودیم ، چیزی نگفتند.

اکنون دریافته ام که تا حال ، فرزند خوبی برای این پدر بزرگوار نبوده ام و اینک دنبال راه چاره و جبران گذشته ام.

چقدر دیر فهمیدم که پدر معنویم از دست گناهان فرزندش ، غمناک می شده و برای او استغفار می کرده. ای کاش می توانستم غمی از غمهایش بکاهم و لبخند رضایت را بر لبان مبارکش بنشانم. ای کاش می دانستم که از همان لحظه به تکلیف رسیدنم ، منتظر من هستی تا با تو آشنا شوم و با شما آشتی کنم تا دستم را بگیری و به آسمان ها ببری تا مرا به خدا براسانی و از شیطان نجاتم دهی و از این آشنایی ، به سعادت خود نزدیکتر شوم.


تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:57 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت

که رمز دیدار شما ، پاکی و دوری از گناه است.

به ما نگفتند که در دیدار علی بن مهزیار اهوازی که بیست سال به انتظار ایستاد تا شما را ملاقات کند به او فرمودی که علت دوری از شما ، چند گناهی بود که انجام می دادی.

و فرمودی که علت در پشت پرده بودن ما ، اعمال بد شما شیعیان است و اگر شما پیمان پاکی که با امامان خود بسته بودید را فراموش نمی کردید ، پرده ها کنار می رفت.

کاش به ما گفته بودند که چشم پاک ، سزاوار سیمای پاک است نه چشمی که به هرکس و ناکس نگاه انداخته و زلف پریشان دیگران را خیره شده ، کجا این چشم می تواند خال مشکین صورت شما را مشاهده کند ؟!!!

مگر اینکه با باران اشک ، آن آلودگی ها را شستشو دهد و به کنترل در آورد چشمی را ، که وظیفه اش کرنش است در هنگام روبرو شدن با نامحرم.به ما نگفتند که سید بن طاووس و شیخ مفید و سید مهدی بحرالعلوم – که به دیدارت نائل شده اند – اهل گناه نبودند، یعنی ما هم باید اینچنین باشیم.کاش می دانستم که هر گناه ، فاصله را دورتر می کند و هر ترک گناهی ، قدمی است برای رسیدن به رضایت شما.

کاش می دانستم که باید مایه زینت شما باشم نه باعث شرمساری.


تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچکس به من نگفت

که گناه ، خانه قلب را تیره می سازد و شما که نورانی ترین هستی ، در خانه سیاه نمی مانی.
آن وقت خانه دل ما ، سوت و کور می شود مثل خرابه ها . مگر این که با توبه ، آن تیرگی ها را از بین ببریم و دوباره مهیای پذیرایی از شما بشویم.

قلب من در نوجوانی ، آماده کاشتن بذر عشق بود اما هرچه انتظار کشیدم کسی نگفت که باید عاشق برترین شد تا قلب آباد شود.
به من نگفتند که مواظب باش قلبت را به هر کس و ناکسی نسپاری که صاحب اصلب آن ،
کسی است که وقتی قلبت پاک شود می آید.و به ما نگفتند که جای شما در قلب ماست نه در جزیره خضرا و مثلث برمودا.

به ما نگفتند که مواظب باشیم تا شما را از مهمانی قلبمان بیرون نکنیم
وقتی از آیة الله بهجت پرسیدند که شما کجایی؟
ایشان جواب داد که :" آقا در قلب شماست مواظب باشید که بیرونش نکنید.
"کاش ، قلبم را در نوجوانی به تو می سپردم و هر دم یادت را از قلبم به زبان جاری می ساختم.


آن دل که به یـــاد تـو نباشـد دل نیست
قلبی که به عشقت نتپد جز گل نیست

برچسب ها: هیچکس به من نگفت2،  

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
هیچ کس به من نگفت....

که دعای ما در فرج شما اثر داد و آن را نزدیک می کند ، می دانستم که شما دعا کردنمان را دوست داری و فرموده ای که خیلی برای فرج من دعا کنید.


به ما نرسید که راز فرج و ظهورت در دعای شب و روز ما نهفته است و تا دستان تک تک ما آسمانی نشود و چشمانمان از اشک ، بارانی نگردد تو نمی آیی.


اگر به من گفته بودن که به آیت بصیرت ، بهاءالدینی بزرگوار سفارش کرده ای که در قنوت نمازش " اللهم کن لولیک ... " را زمزمه کند ، ما هم از همان دوران نوجوانی ، قنوتمان را زیبا می خواندیم.


خیلی دیر فهمیدم که بعد از هر نماز ، دعای مستجاب دارم که می توانم با آن ، یک سنگ را از سر راه ظهورت بردارم.

ای کاش در نوجوانی می فهمیدم که چقدر دوست داری من لب به دعا بگشایم و آمدنت را زمزمه گر باشم تا سهمی هرچند کوچک در شادی دیگران داشته باشم.



بخـوان دعـای فرج را دعـــــا اثر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد


بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا ز پشت پرده غـــیبت به مــــا نظر دارد
برچسب ها: هیچ کس به من نگفت....،  

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
تا کور نگشته دیدگانم تو بیا
 تا مور نخورده استخوانم تو بیا
گر آمدی و ندیدی از من چیزی
از بهر تماشای مزارم تو بیا
اللهم عجل لولیک الفرج 



طبقه بندی: دل نوشته، 
برچسب ها: تا کور نگشته دیدگانم تو بیا، اللهم عجل لولیک الفرج، دل نوشته مهدوی، از بهر تماشای مزارم تو بیا،  

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 01:23 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.