تبلیغات
نغمه های انتظار - مطالب مرداد 1396

ورود امام زمان ممنوع!

شوخی نبود که ، شب عروسی بود!

همان شبی که همه به همه محرمند...

همان شبی که هزار شب نمی شود..

همان شبی که وقتی عروس بله می گوید

به تمامی مردان داخل تالار که نه، به تمام مردان شهر محرم می شود!

این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر می گیرند فهمیدم!

همان شبی که فراموش می شود عالم محضر خداست...

آهان یادم آمد!

این تالار محضر خدا نیست، تا می توانید معصیت کنید!!!

همان شبی که داماد هم آرایش می کند...

همه و همه آمدند حتی خان دایی ...

اما ای کاش امام زمانمان هم می آمد، حق پدری دارند برما....!!!

مگر می شود او نباشد؟؟!!!

عروس برایش کارت دعوت نفرستاده بود،

اما آقا آمده بود...

به تالار که رسید سردر تالار نوشته بودند:



ادامه مطلب

طبقه بندی: دل نوشته، 
برچسب ها: در آوردن اشک مهدی فاطمه (عج) مد شده !!، این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید!!!، ساپورت های رنگاوارنگ، اللهم عجل لولیک الفرح، ورود امام زمان ممنوع!،  

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
خاطره ای تاثیرگذار...
**دانشجو بود،دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه اش مشروب هم می تونستی پیدا کنی ....
از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم...
قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت (ره) هم دیدار داشته باشن...
از این بعد بذارید خود حمید براتون تعریف کنه....
وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت ، بچه ها تک تک ورود می کردن و سلام می گفتن، آقای بهجت هم به همه سلامی می گفت و تعارف می کرد که وارد بشن..
من چند بار خواستم سلام بگم...
منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن... اما اصلا صورتشون رو به سمت من بر نمی گردوندن ... در حالیکه بقیه رو خیلی تحویل می گرفتن..
یه لحظه تو دلم گفتم:حمید، می گن این آقا از دل آدما هم می تونه خبر داشته باشه..
تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره!!! تو که خودت می دونی چقدر گند زدی!!!
خلاصه خیلی اون لحظه تو فکر فرو رفتم...تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم، وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم، کارامو سروسامون دادم، تغییر دادم، مدتی گذشت، یک ماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم وایسادم
از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره می خوان برن قم، چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن، اما به هر حال قبول کردن...
این بار که رسیدیم خدمت آقای بهجت ، من دم در سرم رو پایین انداخته بودم، اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود، تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام می کنن حمید ... حمید... حاج آقا با شماست
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره می کنن که بیا جلوتر...
آهسته در گوشم گفتن:
یک ماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی...
ترک هر گناه مساوی است با نشاندن لبخند نازنین حضرت مهدی عایه السلام..
ترک هرگناه مساوی است با برداشتن یک قدم در مسیر ظهور...


برچسب ها: یک ماهه امام زمانت را خوشحال کردی...،  

تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 09:51 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
سوالی دارم از این
ابر و باد و مه و خورشید و فلک
ای که از روز ازل
گفت شما در کارید
خبر از
یوسف گمگشته ما هم دارید؟



طبقه بندی: دل نوشته، 

تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
سلام آقا
دوباره جمعه و 
ما در تکاپوی ظهورت 
بگو که می شود آیا
شویم یک لحظه شاهد بر عبورت
اللهم عجل لولیک الفرج



طبقه بندی: دل نوشته، 
برچسب ها: اللهم عجل لولیک الفرج، عصر دلتنگ جمعه ها، تکاپوی ظهورت،  

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 06:58 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
شب جمعه
به عشق کربلایت
رو به قبله می نشینیم
بگوییم یا حسینی تا 
شاید دل لرزان ما ارام گیرد



طبقه بندی: دل نوشته، 

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : مهدی خادمی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.